![]() |
||||
|
|
||||
|
فرض کنید : فتو بلاگ
نخستین جشنواره ی شعر کوتاه کوتاه دانش جویان کشور
خواندنی ها
زندگانی من بودن يا نبودن؟ بر و بچه ها وبلاگ های ادبی |
||||
|
یکشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٤
بای بای !
سلام ... نويسنده ی اين وبلاگ برای هميشه از اين جا سفر کرد ............... فعلن در سلام به ناممکن زندگی می کنم ! ببينمتنون ! سلام به ناممکن : http://naagahaan.persianblog.ir جمعه ۱ مهر ،۱۳۸٤
نمايشگاه من !
نهم تا چهاردهم مهرماه منتظرم ! بيايين ها ! دوشنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٤
سلام ... پرنده ها به تماشای بادها رفتند اين آخرين شعرم ، پيشکش به : من : کولی اجاره نشين تبسمت محکم بزن ؛ خراش بينداز روی من می نوشم از شراب شعور حضور تو گندم نگاه توست که پيمانه می کند آتش به جان اين غزل نصفه می زند ! کولی غريب گرد شما چرخ می زند تکرار می کند غزل نصفه نيمه را محکم بزن ؛ که لرزه بيفتد به جان من محکم بزن ؛ که پودر شوم توی دست هات خاکسترم نفوذ کند توی پوستت حل می شود درون تو کولی خواب ها آرام روی اين نت آخر سکوت کن غزل کريمی ... هشتم مرداد هشتادو چار ! یکشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٤
يادم افتاد ... !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دلم جمعه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٤
آخ جون ! بعد از مدت ها يه داستانک نوشتم !
سلام ... اين داستانک را چند هفته پيش نوشتم ... امشب بعد از اين که برای يکتا خواندمش دلم خواست اين جا هم بنويسم ... « استحاله » خيابان زرتشت را بالا می روم تا برسم به پارچه فروشی ها . جمعه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٤
... سپيدهايم را ... شنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٤
جشنواره ... جشنواره !
سلام ... برای آگاهی بيشتر ، به اين جا يک سر بزنيد ... شنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٤
يک کوتاه ، بعد از مدت ها ...
جمعه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٤
گلابدره : چه فرقی می کند ؟! مهم اين که ...
سلام ... از دست اين پريا ! يک کلمه نوشت :« منتظرم يكي مثل محسن يا راضيه كه خيلي راحت و صميمي مي تونن هرچي ديدن و حس كردن رو مكتوب كنن، خاطره هاي اون روز رو بنويسن تا من پرينت بگيرم و بچسبونم تو دفترم!!! » ... خب منم رگ غيرتم باد کرد ديگه ! ( نکته اينه که ....... هيچی بابا ! ) برای خودم می نويسم ... جای ديگه ای هم نوشته بودم ؛ ولی اون قدر خطرناک بود که نمی تونستم اين جا بچسبونمش ! اين شد که اين دفه اين جا جور ديگه ای می نويسم ... نه پريا ! اين قدر اين نوشته درهم برهمه که بايد فاتحه شو بخونی ؛ همون منتظر بمون مگه اين که محسن يا راضيه چيز به درد بخوری بنويسن ! رفته بوديم بيمارستان ، پای مامانو آتل گچی بگيريم ... به قول خودم : پاشو بسته بندی کنيم ! نصفه شب که رسيديم خونه ، طبق معمول خوابم نبرد و خودمو تو دنيای مسخره ی سايبر غرق کردم که ملتفت شدم بچه ها قرار کوه دارن : گلابدره . و من همين طوری فقط واسه ديدن بچه ها پا شدم رفتم تجريش ... و اما : خسته بودم . نه حوصله ی پياده روی داشتم ؛ نه کوه ؛ نو حوصله ی اون همه آدم ! ولی راستش « اون همه آدم » ، اون قدر خوب بودن که يه دفه حالمو زير و رو کردن ... اولش که هی می گفتم مامانم تنهاس مامانم تنهاس و بايد برگردم و اينا ، همه ش دلم می خواست يکی دلش برام بسوزه و باهام تا پای کوه برگرده ... بعد ديدم انگار خبری از دلسوزی و اينا نيست ! انگار قسمت اون روزم « همراهی » بود ... و اين که حرص عباس رو دربيارم که فکر کنه يه دختر دست پا چلفتی و ترسو ام که به عمرش کوه نرفته ... قسمتم اين بود که دوباره مسخر بازی دربيارم و از گوشه ی انزوای خودم بيرون بيام ... انزوايی که شايد هيچ کدوم از اون همه آدم خوبی که باهاشون بيرون رفته بودم ، ازش خبر نداشتن ... گاهی آدم احساس می کنه از زندگی فقط اينو می خواد که با يه عده شاعر بره بيرون و سرتاسر اون شش هفت ساعتی که باهم هستن ، يک کلمه هم راجع به شعر حرف نزنن ... اين که يه روح الله باشه که تمام وجودشو شادی کنه تا ديگرون لذت ببرن و بخندن و ... ( هی پسر ! اعصابت خورد نمی شه از اين که اين همه خودتو به مردم می بخشی ؟! ... هيچ وقت دلت نخواسته يکی به جای اين که باهات بخنده ، باهات گريه کنه ؟! ) گاهی لازمه آدم يه روزشو يه جور ديگه بگذرونه تا بفهمه دوستانی مثل نامدارها هستن ، که با تمام وجود سعی می کنن با حفظ فاصله بهترين دوستای آدم باشن ... گاهی لازمه آدم يادش بيفته راضيه و فرهاد و پريا ، بچه هايی هستن که ... ( راستش تا حالا اين سه نفرو اين قدر دوست نداشتم ! اينم اعتراف ! ) گاهی آدم دلش می خواد باور کنه يه آدم تو سی سالگی می تونه هنوزم يه بچه باشه ... يه بچه ی قابل ستايش ... گاهی آدم لازمه يه چيزايی رو بدونه ... يه چيزايی بهش با تاکيد يادآوری بشه ... يه چيزايی که اين جا نمی تونم بگم ... گاهی لازمه آدم به خودش نهيب بزنه که : « هی دختر ! کجای کاری ؟! شدی يه دختر تنهای کدر خاکستری که فقط حاضره برای کارهای واجب ( که نمی شه دودرشون کرد ) از خونه بزنه بيرون ... هی دختر ! شدی اون آدمی که دوسش نداری ! » ... می دونم ! می دونم ! اولش که شروع کردم به نوشتن ، اصلن نمی خواستم اينا رو بنويسم ! ولی يه دفه اين طوری شد ... شايد فردا يه جور ديگه بنويسم و همه ی اينا رو پاک کنم ... ولی الان دلم می خواست فقط به خاط شکر نعمتی که خدا روز سه شنبه بهم داد بنويسم ... به خاطر نعمت « يادآوری » ... دوشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٤
ديروز وقت نکردم بنويسم !!!!!
روز جهانی شعر ( بيستم مارس ) اساسی خجسته باد !!!!!! سهشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸۳
...
سلام ... هر کی تونست پيدا کنه چی شده ، به خودش مربوطه ! بره با کشفش حال کنه !
اينم فقط برای کرگدن که ................ ( به دليل کمبود امکانات ، خودتون کليک کنيد ببيند چيه ديگه ! ) ----------- > *** جمعه ۳٠ بهمن ،۱۳۸۳
روز زن ايرانی ...
سلام ...
جشن اسفندگان ( سپندارمز ) : پنجمين روز از ماه اسفند زرتشتی / ۲۹ بهمن خورشيدی روز زن بر تمام زنان بردبار و نيکوکار ايران زمين خجسته باد ... چهارشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸۳
يک کوتاه ...
چهارشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸۳
يک شعر تازه ...
خاموش کرد خاطره را دختر ؛ بعدش نشست و هی غزل از غم گفت چهارشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸۳
غزل چند ماهه ...
سلام ... دوشنبه ۱٤ دی ،۱۳۸۳
شايد يک « داستانک » ... بعد از مدت ها !
سلام ... |
||||
|
Template by Shahrivar |
||||



