<% Session.CodePage = 65001 %> .:: عقده های تا هميشه بسته در گلو ::.

از دست تو در اين همه سرگردانی .......... تکليف دلم چه بود اگر عشق نبود

   

نگاه اول

نوشته های گذشته

نشانی نویسنده

فرض کنید : فتو بلاگ

نخستین جشنواره ی شعر کوتاه کوتاه دانش جویان کشور


خواندنی ها

زندگانی من
غنیمت
شماره تلفن
پدرم
لطفن مرا پیدا کنید
داستانک 12


بودن يا نبودن؟


بر و بچه ها


وبلاگ های ادبی


 
یکشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٤
بای بای !

سلام ...

نويسنده ی اين وبلاگ برای هميشه از اين جا سفر کرد ............... فعلن در سلام به ناممکن زندگی می کنم ! ببينمتنون !

سلام به ناممکن : http://naagahaan.persianblog.ir

جمعه ۱ مهر ،۱۳۸٤
نمايشگاه من !

نهم تا چهاردهم مهرماه
خيابان شريعتی - نرسيده به پل سيد خندان بارک انديشه - نگارخانه ی انديشه

منتظرم ! بيايين ها !

دوشنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٤
 

سلام ...

پرنده ها به تماشای بادها رفتند
شکوفه ها به تماشای آب های سپید ...

اين آخرين شعرم ، پيشکش به :
جادوی دست های وحشی « تو » ، که خواب را از سر کولی ها می پراند !

من : کولی اجاره نشين تبسمت
تکرار وحشی نت هشتاد و چارمت

محکم بزن ؛ خراش بينداز روی من
تا پر شود سه تار دلم از تلاطمت

می نوشم از شراب شعور حضور تو
نان می خورم از آينه ی آب و گندمت

گندم نگاه توست که پيمانه می کند
شوق نگاه گيج مرا . بعد ، هيزمت

آتش به جان اين غزل نصفه می زند !
...

کولی غريب گرد شما چرخ می زند
آرام بين همهمه ها چرخ می زند

تکرار می کند غزل نصفه نيمه را
می رقصد و سه تار به دستش ، که : ها ! بيا :

محکم بزن ؛ که لرزه بيفتد به جان من
آتش بگيرد آينه ی آسمان من

محکم بزن ؛ که پودر شوم توی دست هات
خاکسترم بماند بر روی دست هات

خاکسترم نفوذ کند توی پوستت
- ای بهترين مکاشفه ، جادوی پوستت -

حل می شود درون تو کولی خواب ها
مثل حلول آب درون حباب ها

آرام روی اين نت آخر سکوت کن
اين شعله را که مانده ... به ناچار فوت کن !

غزل کريمی ... هشتم مرداد هشتادو چار !

یکشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٤
يادم افتاد ... !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دلم
يک ماهی تنهاست
که دارد
توی چشم هايت غرق می شود ...

جمعه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٤
آخ جون ! بعد از مدت ها يه داستانک نوشتم !

سلام ... اين داستانک را چند هفته پيش نوشتم ... امشب بعد از اين که برای يکتا خواندمش دلم خواست اين جا هم بنويسم ...

« استحاله »

خيابان زرتشت را بالا می روم تا برسم به پارچه فروشی ها .
نگاهم روی ويترين ها می چرخد . مامان می گفت : « يه چيزی بخر تا بيست سال ديگه هم مد باشه ! »
رضا می گفت : « نگران نباش ؛ از مد افتاد دوباره می خريم . يه چيز مد روز بخر ! »
من يک پارچه ی ساده خريدم که با گل های رز دور کيک نامزدی ام همرنگ بود ...
... لپ هام گل انداخته بود . دستم را روی دامنم می کشيدم و پارچه را زير دستانم را مچاله می کردم . جمعيت برايم می خواندند : « گندم گل گندم ای خدا ... دختر مال مردم ای خدا ... »
نگاهم روی ويترين می ماسد . روی پارچه ی گل بهی ساده ای که پيچ خورده و حالم را به هم می زند . حال مرا که ديگر نه مال خودم هستم ؛ نه رضا ؛ نه مردم و نه هيچ مرده شور برده ی ديگری !

جمعه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٤
 

...

سپيدهايم را
برای چشمان تو می سرايم .
شير قهوه دوست داری ؟!

...

شنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٤
جشنواره ... جشنواره !

سلام ...
مهلت ارسال آثار برای نخستين جشنواره ی شعر کوتاه کوتاه دانش جويان تا نيمه ی خرداد ماه تمديد شد .
در ضمن ، برای شرکت می توانيد به جای گواهی اشتغال به تحصيل ، فتوکپی کارت دانش جويی خودتان را ارسال کنيد ...

برای آگاهی بيشتر ، به اين جا يک سر بزنيد ...

شنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٤
يک کوتاه ، بعد از مدت ها ...


دعا می کنم
توی خواب هايم نباشی
آخر می گويند :
خواب زن چپ است !

جمعه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٤
گلابدره : چه فرقی می کند ؟! مهم اين که ...

سلام ...

از دست اين پريا ! يک کلمه نوشت :«  منتظرم يكي مثل محسن يا راضيه كه خيلي راحت و صميمي مي تونن هرچي ديدن و حس كردن رو مكتوب كنن،   خاطره هاي اون روز رو بنويسن تا من پرينت بگيرم و بچسبونم تو دفترم!!! » ... خب  منم رگ غيرتم باد کرد ديگه ! ( نکته اينه که ....... هيچی بابا ! )

برای خودم می نويسم ... جای ديگه ای هم نوشته بودم ؛ ولی اون قدر خطرناک بود که نمی تونستم اين جا بچسبونمش ! اين شد که اين دفه اين جا جور ديگه ای می نويسم ...

نه پريا ! اين قدر اين نوشته درهم برهمه که بايد فاتحه شو بخونی ؛ همون منتظر بمون مگه اين که محسن يا راضيه چيز به درد بخوری بنويسن !

رفته بوديم بيمارستان ، پای مامانو آتل گچی بگيريم ... به قول خودم : پاشو بسته بندی کنيم ! نصفه شب که رسيديم خونه ، طبق معمول خوابم نبرد و خودمو تو دنيای مسخره ی سايبر غرق کردم که ملتفت شدم بچه ها قرار کوه دارن : گلابدره  . و من همين طوری فقط واسه ديدن بچه ها پا شدم رفتم تجريش ...

و اما :

خسته بودم . نه حوصله ی پياده روی داشتم ؛ نه کوه ؛ نو حوصله ی اون همه آدم ! ولی راستش «‌ اون همه آدم » ، اون قدر خوب بودن که يه دفه حالمو زير و رو کردن ... اولش که هی می گفتم مامانم تنهاس مامانم تنهاس و بايد برگردم و اينا ، همه ش دلم می خواست يکی دلش برام بسوزه و باهام تا پای کوه برگرده ... بعد ديدم انگار خبری از دلسوزی و اينا نيست ! انگار قسمت اون روزم « همراهی » بود ... و اين که حرص عباس رو دربيارم که فکر کنه يه دختر دست پا چلفتی و ترسو ام که به عمرش کوه نرفته ... قسمتم اين بود که دوباره مسخر بازی دربيارم و از گوشه ی انزوای خودم بيرون بيام ... انزوايی که شايد هيچ کدوم از اون همه آدم خوبی که باهاشون بيرون رفته بودم ، ازش خبر نداشتن ...

گاهی آدم احساس می کنه از زندگی فقط اينو می خواد که با يه عده شاعر بره بيرون و سرتاسر اون شش هفت ساعتی که باهم هستن ، يک کلمه هم راجع به شعر حرف نزنن ... اين که يه روح الله باشه که تمام وجودشو شادی کنه تا ديگرون لذت ببرن و بخندن و ... ( هی پسر ! اعصابت خورد نمی شه از اين که اين همه خودتو به مردم می بخشی ؟! ... هيچ وقت دلت نخواسته يکی به جای اين که باهات بخنده ، باهات گريه کنه ؟! )

گاهی لازمه آدم يه روزشو يه جور ديگه بگذرونه تا بفهمه دوستانی مثل نامدارها هستن ، که با تمام وجود سعی می کنن با حفظ فاصله بهترين دوستای آدم باشن ...

گاهی لازمه آدم يادش بيفته راضيه و فرهاد و پريا ، بچه هايی هستن که ... ( راستش تا حالا اين سه نفرو اين قدر دوست نداشتم ! اينم اعتراف ! )

گاهی آدم دلش می خواد باور کنه يه آدم تو سی سالگی می تونه هنوزم يه بچه باشه ... يه بچه ی قابل ستايش ...

گاهی آدم لازمه يه چيزايی رو بدونه ... يه چيزايی بهش با تاکيد يادآوری بشه ... يه چيزايی که اين جا نمی تونم بگم ... گاهی لازمه آدم به خودش نهيب بزنه که : « هی دختر ! کجای کاری ؟! شدی يه دختر تنهای کدر خاکستری که فقط حاضره برای کارهای واجب ( که نمی شه دودرشون کرد ) از خونه بزنه بيرون ... هی دختر ! شدی اون آدمی که دوسش نداری ! » ...

می دونم ! می دونم ! اولش که شروع کردم به نوشتن ، اصلن نمی خواستم اينا رو بنويسم ! ولی يه دفه اين طوری شد ... شايد فردا يه جور ديگه بنويسم و همه ی اينا رو پاک کنم ... ولی الان دلم می خواست فقط به خاط شکر نعمتی که خدا روز سه شنبه بهم داد بنويسم ... به خاطر نعمت « يادآوری » ...

دوشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٤
ديروز وقت نکردم بنويسم !!!!!

روز جهانی شعر ( بيستم مارس ) اساسی خجسته باد !!!!!!

سه‌شنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸۳
...

سلام ...
هنوز هم نيستم ... !
اما اين جا يه خونه تکونی کوچيک شده ...

هر کی تونست پيدا کنه چی شده ، به خودش مربوطه ! بره با کشفش حال کنه !

 

اينم فقط برای کرگدن که ................ ( به دليل کمبود امکانات ، خودتون کليک کنيد ببيند چيه ديگه ! ) ----------- > ***

سه‌شنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸۳
...

نيستم !

جمعه ۳٠ بهمن ،۱۳۸۳
روز زن ايرانی ...

سلام ...
يکم : يک بند از يک چهار پاره که مرحوم شد !


        می خواستی کمک کنی اما نشد عزيز
        بدتر به دست يک تب تازه سپردی ام
        از عمق دره های مه آلود بی کسی
        تا قله های سرد پر از درد بردی ام !

دوم : يادداشت هايم را جست و جو می کردم که آن يادداشت مربوط به جشن اسفندگان را پيدا کنم که نشد ! حالا فعلا همين را داشته باشيد ...

جشن اسفندگان ( سپندارمز‌ ) : پنجمين روز از ماه اسفند زرتشتی / ۲۹  بهمن خورشيدی
سپندارمز نگهبان زمين است . تنها امشاسپند زن در ميان دوازده امشاسپند اهورامزدا . و از آن جا که زمين مانند زنان نقش باروری و زايش و مادری دارد جشن اسفندگان برای گرامی داشت زنان نيکوکار برگزار می شود . زرتشتيان اين روز را به نام روز زن و روز مادر جشن می گيرند . واژه ی سپندارمز در اوستا « سپنته آرمئی تی » آمده و به معنای فروتنی و بردباری است .

روز زن بر تمام زنان بردبار و نيکوکار ايران زمين خجسته باد ...

چهارشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸۳
يک کوتاه ...


عاشقانه هايم را
برای تو می نويسم .
شايد
روزی ترجمه شان کنی !

چهارشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸۳
يک شعر تازه ...

 

 

 

خاموش کرد خاطره را دختر ؛ بعدش نشست و هی غزل از غم گفت
اندوه صدهزاره ی یک دل را نا آشنا و تیره و مبهم گفت

آتش گرفت ؛ توی دلش خندید : « این نامه ها مخاطبشان مرگ است ... »
چیزی شکست توی گلویش ، بعد شعری به یادبود جهنم گفت

خط زد تمام قافیه هایش را جایش ردیف کرد نبودن را
آرام ضربه زد به سرانجامش آهسته زیر لب به خودش هم گفت :

« باید کفن بدوزم از این اشعار ؛ شاید به درد آخرتم خوردند
شاید ... » سه نقطه ؛ در خفقانی گنگ ، دختر چکید و له شد و نم نم مرد !

چهارشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸۳
غزل چند ماهه ...

 سلام ...
یه شعر که مال چند ماه پیشه ، می نویسم ...

اصلا ببین آقا همان حرف شما باشد
بگذار آغوشم از آغوشت جدا باشد

بگذار تنهایی بپیچاند مرا در خود
اصلا فقط دل با غریبی آشنا باشد

اما نخواه از من که در این گیر و دار آقا
روحم اسیر پنجه ی این گرگ ها باشد

بگذار دور از تو ... ولی در سایه ی روحت
دستم به روی شعله ی ذهن شما باشد


گرمم شود ؛ گرمم شود ؛ گرمم شود ؛ تا که
آتش بگیرم توی ذهنت ... آه ! ها ؟ باشد ؟

آری نخواه از من که بی تو ... یا که دور زا تو
دستان من سهم دلی یک لا قبا باشد

من مال آن روح پر از آیینه و نورم
یک دل که یک تکه از آغوش خدا باشد

... و نذر چشمان شما کردم نگاهم را
شاید که قسمت شد نگاهت سهم ما باشد ....


دوشنبه ۱٤ دی ،۱۳۸۳
شايد يک «‌ داستانک » ... بعد از مدت ها !

سلام ...
تنها دارد توی راهروهای سرد قدم می زند دخترک . تاب نمی آورد ؛ اولين دری را که می بيند باز می کند و مي رود تو ( شايد هم بيرون ) ... قنديل های يخ را نگاه می کند که می افتند و روی سرش خرد می شوند ...
دارد توی يک جمع يخ زده ، قنديل می بندد دخترک !

 
 

^^^

 

P e r s i a n B l o g

© هرگونه استفاده از این وبلاگ فقط با ذکر منبع بلامانع است  ©

Template by  Shahrivar